X
تبلیغات
http://kooch.blogfa.com - سینمای کارگری هفتکل شهر با شکوه گذشته ونمایش فیلم
       سینما

 سینمای کارگری.عکس از  : منوچهر افشاری سال ۱۳۹۰

جائی که بهترین فیلم های ساخت هالیوود رابعد از مدت یک ماه نمایش میدادند.  و من بسیاری از خاطرات زندگیم را از سینما در این مکان دارم.

 این اواخر صحبت از تخریب آن بجای  باز سازی به میان می آید . که امیدوارم اینطور نباشد

بنام خدا

 

                                   خاطرات : قسمت هفتم

 

   نمایش فیلم  و سینما  

 اولین لحظه هائی که چشمهای من به روی   پرده نقره ای سینما  گشوده شد. به سالهای حدود 42 الی 43 می رسد .واز همان زمان بود که متوجه شدم  که انچه را که در محور زمان ومکان  دیدنی نیست در سینما می توان دید . جائی که واقعیت و خیال دست در دست هم داده  تا نهفته های  ذهن بشری را بکاود. و عالمی در حد شعور و تخیل بشر را به صحنه نمایش بگذارد .  اولین صحنه هائی که از دیدگان من عبور می کرد  خبر از اینده ای می داد که عمری مرا با خود  به ورطه واقعیت های پیرامون هفتمین هنر  ذوق بشر خواهد کشاند . فیلم به نمایش در امده از ژانر وسترن سینمای امریکا بود به نام حرفه ای ها  ساخته ریچارد بروکس و با بازی  لی ماروین،  برت لانکستر،جک پالانس ، رابرت رایان، وودی استراگ و کلودیا کاردیناله بود ( و پوستر ایرانی انرا که دارای طرحی ضربدری از دوردیف خشاب  فشنگ  بود که عکس جهار هنرپیشه فیلم  یعنی  لی ماروین و برت لانکستر و وودی استراگ و کلودیا کاردیناله در چهار جهت اصلی  شمال و جنوب و شرق و غرب  ان قرار داشت و اسامی ان ها در زیر ان نوشته شده بود   که انرا برادرم آورد و در داخل  دکان ما که در ان وقت مستاجر دکان مرحوم  مشهدی فرامرز مرادی بودیم .  به دیوار چسباندیم و تا سال ها  خود نمائی می کرد .و بعد ها هم یک پوستر از فیلم ایرانی  علی بابا و چهل دزد  بغداد  به ان اضافه شد .ضمن اینکه هنوز از  فیلم ایرانی  شناختی نداشتم )....فیلم در   سینمای کارمندی  به نمایش در امده بود و من به همراه برادربزرگترم حسن   با دوچرخه ای که داشت خود را  به بیرون سالن تابستانی سینما ی کارمندی شرکت نفت  رساندیم  و ایستاده  فیلم را تماشا می کردیم . و چند روز بعد هم باز دو باره  فیلم را درسینمای کارگری شرکت نفت هفتکل   که برای عموم ازاد بود در شرایط بهتر دیدیم . بعد از دیدن  فیلم بود که احساس کردم انچه که روی پرده سینما دیده ام  به راحتی  در عالم واقع  دست نیافتنی است  و من هر روز محو تماشای  پوستر فیلم حرفهای ها بودم و مشتریان مغازه  را  با عکس ان ها مقایسه می کردم که ببینم  چه کسانی به  این چهار هنرپیشه شبیه هستند و هر کس کوچکترین  شباهتی به اینها داشت  از او خوشم می امد و دیگر  دیدن فیلم  برای من  فقط به  همان  لحظه نمایش تمام نمی شد  بلکه  بعد از ان بود ،که دست از سر من برنمی دارد . و مرا به عالم  رویا و خیال سیر می دهد . ومنی که در طوفشیرین و هفتکل  زندگی می کردم انهم در ان سن وسال دنیای بسیار کوچکی داشتم و محدوده سفر من هم  در تابستان  یا به اهواز  یا به امیدیه بود  پس این  صحنه و نمایش  دستاورد کوچکی برایم نبود ودیگر مشغله ذهنی من شده بود فیلم وسینما  ،و بعداز فیلم حرفه ای ها  یکی دو تا دیگر  فیلم به همراه برادرم در سینمای کارگری  دیدم  فیلم هائی از گلن فورد و الویس پریسلی و .......تا مدتی دیگر شرایط سینما رفتن  برای من به همراه  برادرم میسر نشد ضمن اینکه  برای سینما رفتن می بایست مسیر طوفشیرین تا هفتکل  را با پای پیاده می رفتیم و برمی گشتیم . و سینما هم در سمت شرق بازار هفتکل بود . و بلیط ان هم سه و شش ریالی بود (که بچه ها از بلیط سه ریالی  استفاده می کردند . و بزرگتر ها  بلیط شش ریالی ) و قبل از نمایش فیلم هم  جلوی درب سینما غوغائی بود  و شور و هیجان خاصی داشت . و گاهی اوقات هم برخی از از افراد لمپن و بی فرهنگ بخاطر اینکه مجانی فیلم را تماشا کنند  شروع به سروصدا و درگیری می کردند . سینما دوسانس نمایش داشت و سانس دوم بیشتر خانوادگی بود .

   تا قبل از تعطیلی  سینمای کارگری  شرکت نفت  با گریه و زاری  به همراه برخی از اهالی طوفشیرین به سینما می رفتم. و فیلم هائی مانند : کلبه عموتم ، کت بالو ، دوازده مرد خبیث و تعدادی دیگر را دیدم .

        

 

     یکی از کسانی  که با او به سینما می رفتم  ابراهیم  پیسپاریان  پسر مرحوم کل رمضان  بود  که معروف به ابرام کل رمضون بود    . خانواده وی که از نظر مالی وضعیت خوبی نداشتندو با درست کردن قابلمه و سیخ و چاقو و مقاش و وسایل اهن الات  زندگی خود را می گذراندند  و از طرفی علاقمند  به سینما رفتن بود .و  از علاقه من به سینما خبر داشت  هر وقت فیلم خوبی می اوردند که دوست داشت به سینما برود به سراغ من می امد  و قبل از دیدن  فیلم  انقدر از فیلم تعریف می کرد و ندیده به دروغ  داستانی را سر هم می کرد تا  مرا  به سینما رفتن تشویق کندو علت ان هم این بود  که  در یکی از روز ها که با هم به سینما می رفتیم من متوجه شدم که او اصلا" پول خرید بلیط را ندارد و بلیط ها هم  3و 6 ريالی بود و خانواده من  به من 5 ريال می دادند که 3 ريال را بلیط  بخرم و 2 ريال را هم برای خرید آجیل و تنقلات استفاده کنم .و متصدی بلیط ورودی هم فردی بود بنام چهرازی  که گاها" انهائی را  که بلیط نداشتند می گذاشت  داخل سینما شوند و ابرام  هم برخی اوقات از این طریق وارد سینما می شد . ان روز  ابرام 5ريال مرا از من گرفت ،و به من گفت برو و به  اقای چهرازی التماس کن  تا بگذارد  مجانی وارد سینما شوی من هم بخاطر ابرام   با ترس پیش اقای چهرازی رفتم و گفتم من بلیط ندارم  بگذار بروم  سینما و او از من پرسید که پسر کی هستی ومن گفتم پسر افشار و او  مرا شناخت زیرا با ما نسبت فامیلی داشت بعد گفت ما که با هم فامیل هستیم بفرما و من رفتم سینما و بعد هم ابرام  یک ریال جورکرد و یک بلیط 6ریالی خرید و امد سینما و من به او گفتم چهرازی فامیل ما ست و ابرام خیلی خوشحال شدو تا چند مرتبه کارما این  شده بود که از طریق  مرحوم چهرازی  مجانی برم سینما و 5 ريال را هم ابرام می برد  و به همین خاطر بود  که هر وقت می خواست به سینمادبرود از قبل می امد ومرا تحریک می کرد  که برویم سینما . تا اینکه یک روز  که از سینما برگشتم ،مادرم  متوجه شده بود که خیلی گرسنه ام و گفت مگه پول بهت نمیدهم که بیسکویت  بخری و من گفتم که پولم را میدهم ابرام

 تا بلیط بخرد و بعد از ان  دیگر اجازه ندادند با ابرام سینما بروم  و ناراحت بودند که اقای چهرازی در مورد ما  قضاوت بدی نکند وخیال نکند ما بچه مان را دست خالی به سینما می فرستیم .       

  

   بعد ها هم ، دیگر سینما   با خروج شرکت نفت تعطیل شد و حسرت فیلم و نمایش ، در دل من و سایر همشهریان  ماند .

     پرده نقره ای سینما تمام فکرو ذکر مرا بخود  گرفته بود  ولی افسوس  که دیگر دست نیافتنی شده بود . یک الی دو مرتبه  از طرف بهداشت  یک سینمای سیار  به محله طوفشیرین امد و فیلم هائی مستند در رابطه  با آفات و بیماریها (پشه مالاریا )و رعایت نکات بهداشتی  را به مردم اموزش می داد  . که این هم یاد و خاطره  سینما  را دوباره برایم زنده می کرد .

    بعد ها پای رادیو  کم کم به خانه ها کشیده شد و ما هم باخرید  یک رادیو  ترانزیستوری  دل مشغول  رادیو  شدیم ومن مرتب  به دوستان می گفتم که رادیو هم مانند  سینما است  ولی با این تفاوت  که  فقط صدای  ان  را پخش می کند . و برنامه  داستان های شب   همه کسانی را که رادیو داشتند  بخود مشغول می کرد . داستان های  جانی دالر و داستان پریزاد  از دیگر داستان ها  بیشتر مرا جذب می کرد  در هر صورت  رادیو در دست خانواده می چرخید  از مرحوم پدرم  که  در قید رادیو  بی بی سی و اخبار سراسری بود و من و خواهر بزرگم  که دلبند  داستان شب بودیم . و روز ها هم  با صدای خواننده ها ی ان دوران  سر گرم می شدیم .

فردین-بهروز-ناصر

 

 

 

 

 

 

 ارتش و سینما  

  سال 1348  با ورود  ارتش  به هفتکل  کم کم  سینمای شهر (کارگری سابق ) راه افتاد و پرسنل ارتشی  پیگیر  آوردن فیلم  از سینما های  اهواز شدند  و با  فیلم  بن هور  که  بطور رایگان  به نمایش درامد  سینما افتتاح شد و بعد از ان  بود که فیلم های ایرانی  هم روی پرده امد

و بلیط سینما   10 و 15 و 20 ريالی بود و با دیدن  پرده نمایش  فیلم ایرانی چرخ وفلک  با عکس ها و  بازی  فردین و بیک ایمانوردی و فروزان و شهلا ریاحی و............ دریچه تازه ای  برویم گشوده شد. و با دیدن این فیلم  متوجه شدم  که غیر از فیلم های  خارجی   که با فرهنگ  ما فاصله دارد  ، فیلم هائی هم ساخته می شود  که صحبت ها و رقص و اواز و لباس پوشیدن  ان ها  به خودمان خیلی نزدیک است و بیشتر  به دل می نشیند . وفیلم  ابتدا  بچگی های فردین را با بازی مجید فرید فر و کودکی فروزان را لیلا فروهر ، نشان می داد و بعد که بزرگ می شد ند. فیلم  فردین را  با رفیق  خلاف کارش  بیک ایمانوردی  و  با دختر مورد علاقه اش یعنی فروزان  به نمایش می گذاشت  و اخر فیلم هم ، همه چیز   به  خوبی و خوشی  تمام می شد .  سینما توسط  پرسنل  با ذوق ارتش  اداره می شد .آنها  مترصد اوردن  فیلم بودند و همه  نوع فیلمی  را به نمایش می گذاشت و به مرور  غیر از فردین  سایر هنرپیشه ها را شناختم  . بهروز وثوقی را با  فیلم  دنیای ابی شناختم و  ناصر ملک مطیعی را با فیلم عسل تلخ  و بعد ایرج قادری را با جدائی  و  منوچهر وثوق و ایرج رستمی و عادل روحی و منوچهر صادقپور و .................  بقیه   هنرپیشه ها  ی درجه  دو و سه و نقش های منفی   را سعی می کردم بشناسم واز نقش منفی ها  از بازی  یدی و فیروز  خوشم می امدو از کمدین ها فیلم  سه تا بزن بهادر  با بازی سپهرنیا و گرشا و متوسلانی را اولین بار دیدم و بعد ها فیلم لج و لجبازی  وحدت و ارحام صدر رادیدم .و بعد ها  با فیلم های قیصر کیمیائی  و گاو  مهرجوئی  که منشائ تحول و  موج نوی سینمای  ایران شدند  دید ما هم  در رابطه  با تماشای فیلم تغییر کرد .

     و فیلم های دنباله رو   ان ها   تنگنا  ، رضاموتوری  ،  رگبار ،  خاک و  تنگسیر ، گوزن ها و  .............................ارزش های سینمای کشور شدند

   هرهفته یا هر دوهفته یکبار  با هزار درد سر باید پدرم را راضی می کردم  که بگذارد به سینما بروم . زیرا با سینما رفتن من خیلی مخالف  بخصوص با وضعیت نا به سامان شهر هفتکل که همه طور خطری  جوانان را  تحدید می کرد . و اگر میتوانستم کسی را پیدا کنم که با او به سینما بروم  مشکل حل بود  و من هم مترصد رضایت افراد بزرگ سالی  بودم که می خواستند به سینما بروند .  از جمله عمویم مرحوم شهباز افشار ،که او هم کمتر از ما به سینما علاقه مند نبود و پسرش جواد ،و معترض ما  همسر او بود که مرتب او را سرزنش می کرد. که چی افتادی با بچه ها هی به سینما می روی  و او هم گوشش به این حرف ها بدهکار نبود .

  دکان ما با توجه به علاقه من  به سینما ،کانونی شده بود برای  اطلاع رسانی  مربوط به اکران  فیلم ها ،و   فیلم های دیده شده توسط بچه ها برای ان هائی که نمی توانستند به سینما بروند . تعریف می شد .

        یکی از روز هائی که توانستم رضایت  پدرم را جلب کنم  که به سینما بروم  ، متوجه شدم  که از بچه های محل  کسی  به سینما  نمی رود  و تنها رفتنم   مورد قبول  خانواده نبود  و متر صد  کسی بودم  که  بیاید و به سینما  برویم  ولی هرچه   به سراغ  بچه  ها رفتم  همه می گفتند که  برنامه  سینما رفتن  ندارییم و یا  پول  نداریم  و  من  که مهمترین  شق  قضیه  رضایت  پدرم  بود   کسب شده بود و لی متاسفانه   همراه  نداشتم  که با  او به سینما بروم  و زمان  بد جوری  در حال گذران بود  که  یک هو فکری  به سرم زد  که  پول بلیط  یکی را  جور کنم  تا با من  به سینما بیاید  و نزدیک ترین فرد   ناصر  پسر  صاحب  مغازه مان بود  که دم دست بود  با عجله  به سراغش  رفتم  و به او  گفتم  من پول بلیط  تو را می دهم   اگر می خواهی  بیا با هم به سینما بروییم .و در همین هنگام که با اوصحبت می کردم و او داشت اماده می شد که به سینما برویم  پدرش و خود او به من گفتند که بعدا"  پولت  را  نداریم  بدهیم و نیائی  بگی  پولم را بده  و من  گفتم  نه  با با،  من  او را  با حساب  خودم  دعوت  به سینما کردم  ، وخودم  اینکار  را  کردم ،  بدون اینکه  بعدا" بگم  پولش را به من بدهد . و خلاصه  اماده شد یم  و با هم  به  سینما رفتیم  وان روز گذشت و در فکر  هفته اینده بودم  که   سینما  چه  فیلمی  می اورد و  چطور  پدرم  را راضی کنم  و پدرم  هم  به هر راهی  متوسل  شده بود  که  مرا از سینما  رفتن  باز دارد   موفق نشده  بود و حاضر بود  با پول  و دو چرخه و  چیز های  مختلف   مانع  اینکار من شود  که  نتیجه  نمی گرفت  و من هم  مانده  بودم  که  چطور  رضایت  همیشگی  او را  بدست  بیاورم   زیرا  خانواده های  دیگر  کمتر  به  اینکار  اهمیت می دادند و مشکل  انها  بیشتر  تهیه  پول سینما  بود  مشکلی   که من تا ان موقع نداشتم

 چند هفته  بعد  در یکی از روز ها که می خواستم به سینما بروم  بعد از هزار مرتبه  خون دل خوردن و کسب  رضایت پدر ، ،دیدم که او   تاکتیک  جدیدی زد و گفت  حالا که می خواهی بری سینما ، من  پول سینما رفتن ندارم إ و او یک دفعه  مرا کیش ومات کرد درست  سر بزن گاه إ حالا زمان برایم ارزش داشت و لی پول نداشتم. مانده بودم  که چه کنم ؟  که یاد  ناصر افتادم و به سراغش  رفتم و به او گفتم  :بابام اجازه داده بیام سینما  ولی  پول بهم نمی ده  اگه پول  داری ؟ توهم حالا منو دعوت کن سینما ؟  که دیدم  گفت  من  اینکار را نمی کنم إ و من قبلا" به تو گفتم  که بعدا" من پول تو را نمی دهم إو دیدم  که  زمان میگذرد و من  بلا تکلیف هستم و پدرم هم گوش به زنگ بود ببیند من چه می کنم . اگه زودتر می دانستم که برنامه بابام این است منهم  خودم  را  برای  اینکا  اماده می کردم ولی اکنون زمان کافی نداشتم  که خوب فکر کنم و تصمیم بگیرم . و حوصله  چک و چونه باکسی راهم نداشتمو به ناصر گفتم  من سرم نمی شود باید پول مرا بدهی و خانواده او هم  هر کاری کردند نتوانستند مرا رد کنند و من بنای داد وفریاد را گذاشتم و یک سنگ بزرگ برداشتم و از انها فاصله گرفتم  و گفتم  اگه  پولم را ندهی  با این سنگ و سنگ های دیگه  خانه شما را سنگ باران می کنم و با سر و صدا  واحتیاط قسمت بالای درب خانه انها را نشانه گرفتم  به طوری که سنگ به کسی نخورد ولی صدا داشته باشد  و سنگ  را رها کردم   با صدای سنگ   فریاد خانواده  انها بلند  شد و به طرف  مغازه  پدرم  امدند و انوقت  بود که  پدرم دید  تاکتیک او  نتیجه ندارد  با عصبانیت و یک  10 ريالی به طرفم پرت کرد  که من هم ان را برداشتم و با ناصر و بقیه بچه ها رفتم سینما . و چند مر تبه  دیگر  هم  باز  که  پدرم  گفت  من پول  برا سینما نمی دهم  .من هم می گفتم  من از پسر همسایه  پول طلب کارم و دو تا سنگ برمیداشتم و می گفتم  الان می رو و خانه همسایه  را دم سنگ می دهم و برای بار دوم  هم  یک مرتبه  کار به اینجا کشید  و این مسئله  برای من و ناصر داشت مشکل ساز می شد تا اینکه با وساطت  پسر عموی های او  احمد ومحمد قرار گذاشتیم  که ما هر وقت به سینما میرویم  ناصر 2 ريال به من بدهد تا  10 ريال تمام بشود و او یک بار 2ريال داد و دیگر  قضیه پیگیری نشد . و مشکل من با پدرم  سر سینما رفتن و نرفتن ادامه داشت .

        جمشید

          یکی دیگر از مواقعی که مشکل تنها نرفتن به سینما را داشتم . روزی بود  که مجوز سینما  رفتن  را گرفته بودم ولی کسی همراه  نداشتم  و بر حسب اتفاق  ان روز کسی  به  سینما نمی خواست برود  و منهم  که دو تومان داشتم  به فکرم رسید که می توانم  کسی را با خود به سینما ببرم  چون بلیط ها 10 و 15 و 20  ریالی بود  و با دو تا بلیط  10 ریالی  می توانم  مسئله را حل کنم در همین  حین  جمشید  پسر  همسایه  را دیدم  و به او گفتم  که نمی ائی به سینما برویم  و او گفت : پول ندارم بلیط بخرم و من به او گفتم  اگه من پول بلیط تو را بدهم  ایا تو با من به سینما می ائی  و او گفت  بله . و قرار سینما رفتن  بسته شد و هردو اماده رفتن شدیم  و جمشید هم  برای اینکه  دست خالی  نباشد  مقداری  اجیل  با خود از خانه اورد و در مسیر  راه از طوفشیرین  تا بازار  که5-6 کیلومتر بود  را در  ظهر گرما  حدود ساعت  3و4  پیاده طی کردیم  تا به سینما رسیدیم . و قتی  به سینما رسیدیم   به باجه خرید بلیط که رفتیم  بلیط فروش گفت بلیط ها  همه 15 و 20 ریالی هستند و بلیط 10 ريالی  نداریم و ما  با مانع بزرگی  برخورد  کردیم  البته  قبلا" هم گاه گاهی  این مسئله بوجود می امد . ولی ان روز  برنامه ما قفل شده بود و مانده بودیم  که چه کنیم  نیم ساعتی را  جلوی درب  سینما  پرسه زدیم  تا شاید  بلیط 10  ریالی  هم بفروشند  ولی هیچ افاده ای نداشت و فیلم هم  عنقریب در حال پخش بود و وقتی  یاد  این مسئله افتادم  که اگر  بگذارم  روز دیگر  به سینما بروم  باز درد سر خانواده  را دارم تا اجازه بگیرم و در همین اوضاع و احوال  جمشید گفت  بیا تو  برو سینما و من برمی گردم  طوفشیرین  و این مسئله  برایم  ناراحت کننده بود ودر هر صورت تصمیم  برهمین منوال گرفته شد  که من سینما بروم  و جمشید برود خانه ،   و انروز  من به سینما رفتم  ولی یاد  ان  همیشه مرا ازار می دهد  که  این سینما  چه ها که با من نکرد .   

 

جمعه ها و دو فیلمه

  سینما روز های جمعه برنامه دو فیلمه داشت و با یک بلیط دو فیلم را می توانستی ببینی . و من بخاطر اینکه در هفته حداقل دو فیلم ببینم  جمعه ها را انتخاب می کردم . و بقیه  بچه های محل  را هم با خود  به سینما می کشاندم .و چون در ایام تحصیل و مدرسه بودیم من هم دوست داشتم  که خواهر و برادر کوچکترم  را به سینما ببرم  زیرا از بس از سینما و هنرپیشه ها و زیرو بم  فیلم ها حرف می زدم  تقریبا" تمام دوستان دور و بریما  هم خود به خود  علاهمند شده بودند  که به سینما بیایند و اکثرا" پایشان حداقل چند مرتبه به سینما کشیده شد  ولی  علاقمندان  همیشگی  چندین نفربودیم چیزی بین  5الی 7 نفر  که مرتب  اکران  فیلم های روی پرده خبرداشتیم  و حتی میدانستیم  که انونس فیلم های اینده  چه هستند . و حتی پیگیری می کردیم از دوستانی   که به اهواز می رفتند ... که ببینیم ، فیلم های  روی پرده.. سینماهای اهواز  که در اینده به هفتکل می امدند چه هستند .

 

خواهر و برادر کوچکتر

 

               یکی دیگر  از کارهائی  که دوست داشتم  در حق برادر و خواهر کوچکترم انجام بدهم  اشنا کردن  انها با سینما بود  که از بس که برای ان ها حرف زده بودم  انها هم  علاقه مند شدند  به سینما بروند  و در روز های صبح  جمعه  که سینما دو فیلمه  بود  چند بار  ان ها را به سینما بردم و در موقع تماشای  فیلم  ها  هر وقت که  صحنه  خشن و یا ترسناک و ناجور، داشت من فوری دستم را روی چشمهای انها می گذاشتم  که  نگاه نکنند  و در زمان استراحت بین فیلم ها  هم برای انها  تنقلات فراوان می خریدم  و بعد ها متوجه شدم  که چیزی که از سینما برای ان ها جالب تر است  همین  خرید  شیرین جات در زمان انتراکت  سینمااست . 

   یک روز  که پول  کافی نداشتم  به ان ها گفتم  اگه می خواین سینما بیائین  باید  پول بلیط خودتان را از  پدر و مادر بگیرید و گرنه من شما را به سینما نمی برم  که بعد از یک الی دو روز متوجه  شدم  که بچه ها  بجای  پول گرفتن از خانواده  پول را از  کشوی  مغازه  برداشت می کردند  که با ان ها برخورد  کردم و تا چند هفته  ان را به سینما نبردم  و بعد ها باز  خودم  هزینه  ان ها را تقبل می کردم  که از خانواده بگیرم . و مانع از ان شدم  که  بچه ها  دچار مشکل شوند . 

  کم کم بین بچه ها رقابتی از لحاظ تعداد فیلم های دیده شده  بوجود امد و هرکدام سعی می کردند امار فیلم های شان  زیادتر شود . و گاه گاهی که کسی به اهواز می رفت اولین سئوال ما این بود که چند تافیلم دیده ای ؟و چه فیلم هائی را دیده ای ؟ و ارزو داشتم که  به اهواز بروم ودور از چشم پدرم  تمام فیلم ها را ببینم  .   تا اینکه  یک روز کاری فوری  پیش امد  که می بایست من  سریع خود را  به اهواز  پیش برادرم برسانم و پیغامی را به او بدهم .واو هم بیکار بود و دنبال کار.  من به محض اینکه  به اهواز  رسیدم  او را نیافتم  و می باست ساعتی در خانه  دائی خود منظر می شدم  تا او را ملاقات کنم  . ولی من تحمل ماندن در خانه  را نداشتم   با  پیاده روی  به همه سینماهای ،  کارون،  دنیا ، اپادانا ،.  شهر فرنگ ، اکسین   ،ساحل  ،  مولن روژ  و یک سینمای  دیگر  که روبروی سینما دنیا و اپادانا بود و اکنون نامش  سینما قدس می باشد .  .........  سر زدم و برنامه  همه  را  حفظ شدم و سپس که  به منزل دائی رسیدم  موجبات ناراحتی برادر و خانواده دائی شدم که فکر می کردند در شهر گم شده ام .    هر طور بود برادرم  را راضی کردم  وبا او به سینما رفتم  و فیلم  سر گروهبان  با بازی ملک مطیعی و منوچهر وثوق و امین امینی ... رادر سینما دنیا .... تماشا کردیم .و سینما اپادانا فیلم  جهنم + من  را با بازی   فردین و پوری بنائی نشان میداد که این فیلمی متفاوت  با سایر فیلم های فردین بود   و لی متاسفانه فیلم با شکست فروش همراه  شد   .

   

    تلویزیون

 

  اواخر دهه  40 پای تلویزیون هم به میان مردم کشیده شده بودو چند نفر در طوفشیرین  بعنوان اولین افراد  تلویزیون خریدند . مرحوم   شکر علی  چهارده چریک، علی خان درخشان ، ضرب علی سرکهکی و ..محمد رحیمی...................سپس تعدادی دیگر کم کم  تلویزیون خریدند . و داشتن تلویزیون هم خود ارزوئی بود که برای همه  میسر نبود . و منزل علی خان درخشان به خاطر انعطاف خاصی که افراد خانواده اش داشتند  شده بود  محل تماشا ونمایش تلویزیون  مردم محله  ما و چهار لنگ ها ،......   و رفت و امد مردم انقدر زیاد شده بود که ارامش و اسایشی برای اهل خانه  در کار نبود و درب خانه به روی همه باز بودو روز های دوشنبه  شب  پاتوق اهالی محل بود و نمایش سریال خانه بدوش  (مراد برقی)  با بازی و کارگردانی پرویز کاردان و نگار و..مراد برقی با...................ماشین قراضه اش بنام یاقوت  که در اول فیلم  (تیتراژ)  بوسیله الاغی کشیده می شد .  این سریال  داستان عشق مراد به محبوبه بود که تا دو الی سه سال طول کشید و برخی مردم ساده دل طوفشیرین  برای عشق این دو   دعا ، ویا نذر  ادا می کردند .

در همان زمان سریال های  صمد و سرکار استوار هم  طرفداران زیادی داشت و خانه قمر خانوم و اختاپوس و واریته های مختلفی که پخش می شد .          

     در همین زمان  سریال های امریکائی هم  بتدریج    برتعدادشان افزوده شد  ضمن اینکه مردم واز جمله ما هم  تلویزیون خریدیم  با قیمت 4000تومان  و بصورت تمام قسط  با ماهی صد تومان .البته تلویزیون های ان موقع  از نوع لامپی و مدل های شاوب لورنس ، بلر ، هیتاچی و ناسیونال و...............بود .

  سریال ها  ابتدا  شامل  روز های زندگی (خانوادگی )،    جیسون کینک (پلیسی )،  و      بعد ها  سریال های وسترن ،  چاپارل ،  مردی از شایلو ،   ویرجینیائی ،  لانسر و .............از پلیسی ها : بارتا  ، راک فورد  ، فراری ، مرد شش میلیون دلاری،  زن اتمی  ،  و سرزمین عجایب  (ادم کوچلو ها )   و تارزان (مرد جنگل )و..............  نمایش های تاتر  و فیلم های سینمائی و شو های تلویزیونی  فرخزاد و قریب افشار  و بعدها  خواننده های  بندری   بندر عباس و خوزستانی  هم  به  تلویزیون کشیده  شد .

  

  

+ نوشته شده توسط manoochehr afshari در سه شنبه چهاردهم شهریور 1391 و ساعت 23:54 |